دل من پشت سرت
کاسه ی آبی شد و ریخت
تو ندیدی انگار
دلم از ثانیه تا ثانیه لرزید
گل یخ شد به تن باغچه خشکید
تو ندیدی انگار
کودک احساسم
رفت و یک گوشه خزید
مثل آن بود که با دست تو بیگانه شود
اشک در چشم سیاهش لغزید
تو ندیدی انگار
و خدا آنجا بود
و خدا با من دیوانه دمی تنها بود
شب و باران و دل تنهایم
چمدانت در دست
وقت رفتن
دلت از خاطره ی چلچه ها خالی بود
و دلم پر بود از میل به دستان تو
اما
تو ندیدی انگار ..!
بانو نوشت : تو چه می دانی حال و روز کسی را که دیگر هیچ نگاهی دلش را نمی لرزاند ؟؟
برچسب:
نویسنده: Zx Group