خرید بک لینک

وقت رفتن

دل من پشت سرت

کاسه ی آبی شد و ریخت

تو ندیدی انگار

دلم از ثانیه تا ثانیه لرزید

گل یخ شد به تن باغچه خشکید

تو ندیدی انگار

کودک احساسم

رفت و یک گوشه خزید

مثل آن بود که با دست تو بیگانه شود

اشک در چشم سیاهش لغزید

تو ندیدی انگار

و خدا آنجا بود

و خدا با من دیوانه دمی تنها بود

شب و باران و دل تنهایم

چمدانت در دست

وقت رفتن

دلت از خاطره ی چلچه ها خالی بود

و دلم پر بود از میل به دستان تو

اما

تو ندیدی انگار ..!

بانو نوشت : تو چه می دانی حال و روز کسی را که دیگر هیچ نگاهی دلش را نمی لرزاند ؟؟


برچسب: نویسنده: Zx Group تاريخ: سه شنبه 11 تير 1392 ساعت: 1:43

صفحه بندی