خرید بک لینک
سه یا چهار روزی میشه ک ازش بی خبرم ؛ دلیلشم نمیدونم ! منم اصلا نه بهش زنگ زدم و نه مسیج . روزا شاید هزار بار گوشی رو چک میکنم اما خبری نیست ازش .. من عادت کردم به چشم انتظاری ، دلم نمیخواد حتی بهش بگم چرا نیستی ؟ من واقعا احتیاج دارم به حضورش به بودنش اما خب نیست و من بازم تنها کاری ک میتونم بکنم دعا برای سلامتیش و انتظاره ...

بچه ها شما روزای به این بلندی ِ تابستون رو چیکار میکنید . دیروز داشتم میمردم از تنهایی و دلتنگی و بیکاری ..

من اینجا هیچ دوستی ندارم / مریمم ک ماهی یکبار میاد 1 روز میمونه و اون یک روز بیشترش باید سهم خانوادش باشه تا من ؛ گله ای ندارم ازش اصلاً / من آدم بیرون رفتن و گشت و گذار ِ تنهاییم هم نیستم اونم توی این شهر کوچیک ک تا میزنی بیرون همه میشناسنت و مدام باید سلام و احوال پرسی کنی .

ذهن مشغولم اجازه نمیده شروع کنم به درس خوندن . دارم یه فکرایی میکنم تا ایشالله یه فرجی بشه تو درس خوندنم . من آدمی بودم ک هرگز اینجا جایگاهم نبود من برای دکترا برنامه ریزی کرده بودم اما ... یه وقتایی تا یه چیزی ب ع میگم میگه خوب شما تحصیلاتتون بالاست درک و فهمتون بالاتره ، باید بری با یکی هم سطح خودت :( .هرچی بهش میگم ع بخدا من منظورم این نبود و فقط نظرمو دادم محاله ک از حرفای خودش پایین بیاد . برا همین قید دکترا رو زدم فعلا . از طرفی وقتی یادم میاد ک بیکارم اعصابم بیشتر خورد میشه ک درس بخونم ک چی بشه ؟!! ک بذارم در کوزه آبشو بخورم؟؟ یادمه وقتی رفتم گواهی موقت مدرکمو بگیرم ع هم باهام اومد شهر محل تحصیل . موند منتظرم و وقتی من برگشتم بهم گفت کوزه هم خریدی؟ گفتم برا چی؟؟ گفت مدرکتو بذاری درش :( . اون موقع ناراحت شدم از ته قلبم اما هیچی نگفتم.

دلم میخواد همش بخوابم تا اینقدر انتظار نکشم . من اگر وضعم به همین منوال بگذره دیوونه میشم .خدایا خودت بهم رحم کن

برچسب: نویسنده: Zx Group تاريخ: سه شنبه 11 تير 1392 ساعت: 1:43

صفحه بندی