×مهـم نیست که همه چی تموم شد ،مهم اینه که یه سری کارا رو فقط با من میکردی ،حالام که من نیسـتم ..
×با تنهایی هام خلوت میکنم ،بغضمـو قورت میدم ،آروم میشم ؛میدونی ؟شاید مرهم نباشم ،ولی حداقل نمک
زخمهای کسی هم نیستم..
×کجایی ؟
خونه !
امروز با بچه ها داریم میریم بیرون ،تو ام بیا خب؟؟!
کجا؟؟
نمیدونم ،ولی احتمالا خزرشـهر !
آهـا،خب برید خوش بگذره ،نمیام !
نمیای؟؟ واسه چی ؟
نمیام دیگه ،حوصله ندارم :|
واسه چی؟یعنی چی حوصله ندارم؟؟ چرا اینجوری شدی تو؟؟
نمیدونم ،باور کن خودمم نمیدونم؛کاری نداری ؟
صب کن ؛خو بگو چرا نمیای ؟؟از کسی ناراحتی ؟
نه، میبینی چقد تخس و یه دنده شدم ،(...) من اینجوری نبودم {با حالت ِ گریه اونم پشت تلفن اینارو میگفتم} ،
بخدا خوب بودم ،نمیدونم یهو چی شد ...
همه چی عوض شد...
دیگه نفسم بالا نمیومد !
دیگه کاری نداری ؟
نـه ،ببخش اگه ناراحتت کردم ،فقط خواستم بیای دور همی باشم ..
خدافظ..
خدافظ /.
×ادامه بدون ِ رمـز ..
برچسب:
نویسنده: Zx Group