حالا بریم سراغ یه اتفاقی که افتاده بود:![]()
![]()
دوشنبه این همفته که جلسه یکی مونده به اخر کلاس زبانم بود....من مثل همیشه تو کلاس نشسته بودم و منتظر دوستم (فاطمه)بودم...یه دفعه دیدم یکی عین فشنگ وارد کلاس شد و خیلی سریع مانتو مشکیشو از تو کیفش در اورد ...(با یه مانتو کرم وارد کلاس شد و بعد از مدتی رنگ مانتو به مشکی گرایید)...تازه متوجه شدم که دوستمه ...بهش میگم چته؟...میگه:(قبل این که بگم چی گفت باید بگم که بیشتر از ۴جلسه غیبت از اون ترم رد میشیم و فاطمه هم به این دلیل تصمیم گرفت این کار رو بکنه)
بهم میگه ...:من قراره که به معلم الکی بگم که عموم مرده ...و جالب این جاست که یکی از چشماش هم به دلیل وارد شدن یه شی خارجی قرمز بود...و کاملا این قضیه رو باورکردنی تر میکرد...![]()
![]()
فاطمه یه شخصیت شوخ طبعی داره و از این که از اول تا اخر کلاس انقدر ساکت باشه وضعیت رو خنده دار کرده بود...و من هم مثل یه بمب ساعتی هر که لحظه زمانش داره به صفر میرسه...نمیتونستم جلو خودمو بگیرم ...حالا این با یه حال زاری نشسته رو صندلی که معلم بالای دو سه بار بهش تسلیت می گفت...
و فاطمه روی کاغذ به من اعتراف کرده بود که غلط بزرگی انجام داده...و کاش میگفت که دلیل غیبتش عروسی عموش بوده ولی خب دیگه کار از کار گذشته بود....
.....خب دیگه وقت موعود فرا رسیده بود و منم خوشحال از تموم شدن کلاس بودم...و بمب خنده منم زمانش به صفر رسیده بود....![]()
![]()
برچسب:
نویسنده: Zx Group